مکث

امروز صبح که بیدار شدم

احساس کردم خدا چیزی کم داشت

چیزی شبیه ویرگول

تا وقتی به خلق آدمی رسید 

کمی مکث می کرد

فکر می کرد

تصمیمی دیگر می گرفت

زن کلاسیک

با زنان ِ خیابان ژاندارمری سابق

و کلاه های پهلوی شان

با درشکه چی ای 

که احساس می کرد

رهبر اسب هاست

و سنگ فرش هایی 

به رنگ پاشنه های 

لباس ِ ماکسی پوشان !

من با اینها چه کنم

وقتی دامنت نیم آستین ِ پیراهن من هم نیست ... !!

و احساس می کنی یک زن کلاسیک ایرانی هستی

عقاب ها

از لانه ی عقاب ها

بوی انقلاب می آید

انگار پنج تیر پران

با این همه کمونیسم گری

باز در دست شکارچی

آسمان را نشانه رفته است

جبر چشم

جبر با ریاضیات

در مقابله بود

تعیین توابع را

با مشتقات چشمانت

دیفرانسیل خواهم گرفت

قبیله ای درهم

دور من
چند صد هزار زن
زندگی می کنند
چند صد هزار مرد

قبیله ای درهم
با طعم گیلاس
در هاوایی

با بوی عطر شانل
در پیاده روهای شانزلیزه

شاید با هزارهزاران تفاوت

من اما پشت شیشه ی ماشین
دست های کودک گل فروش را
گریه می کنم

نوادگان هابیل

میان مرگ و مرگ زاده شده ام

انگار از نوادگان هابیل ام

نه دستم آغشته به خون کسی

نه لبانم ساییده به لبان کسی ست

من هم آغوشی را با خاک تجربه کرده ام

دوتا بیت ایهام من

هر چه می خواهم

دو بیتی بگویم نمی شود

چرا که همیشه یک بیتش توئی

که با هیچ قافیه ای سازگار نیستی

تو انگار برای من ردیف ِ ایهامی

اینجا همه چیز آبی ست

اینجا همه چیز آبی ست

مثل دریای باکره ای که هیج نهنگی در آن پرواز نمی کند !

اینجا همه چیز آبی ست

مثل روسری به سر دختری که موریانه موهایش را زده است !

اینجا همه چیز آبی ست

مثل به خاطر عشق دهان زندگی را صاف کردن !

23 کیلومتر

بیست و سه کیلومتر آن ورتر من

 تراژدی لحظه ها

در قلبم تانگو می رقصند

چنان کج و معوج می کنند خود را

که من که خود را مرد نامیده ام

 مانند آدمک های نان قندی

 که تشخیص هویت آنها نامعلوم است

 تمام افکارم را سقط می کنم

 من همچون زنی نازا

 که از کودک خویش در رویاهایش یاد می کند

 عیناً شاهد دلیل بی علت ِ خویشتنم

 دقیقاً بیست و سه کیلومتر آن ورتر

 تابلوی رادو دنیای متفاوتی ست

جلوی چشمانم جوری به دوئل ایستاده

 که انگار عتاب و خطاب می کند دنیای مرا

و من که در این درام مسخ شده ام

 هنوز در زمانی نامعلوم

 روحم را مرئی می کنم و می نامم جسم!

باری مدتی است در ابدیت من

 هیچ مَدّی در وجودم زندگی را ایجاد نمی کند

عاشقانه ام

من پسری بودم که غم نمی خوردم

آش می خوردم

و تو دختری بودی

که آشی برای من پختی

با نیم وجب روغن

وقتی می گویم عینا قیاس مع الفارقی

به این خاطر است

دیگر

چه زمان دیگر؟

چه زمان به داد می رسید

به داد زنی سقط شده از دست جنین خویش

که واپس زده او را از رحم

و به او می خندد لاابالي وار ...

چه زمان دیگر به داد می رسید

به داد زنی مستور در انزوای هستی خویش

فراز و فرود

تبرهاتان را
روزی با دندان های
دخترانتان
تیز خواهند کرد

وان روز
برادرانتان
خواهرانی سوگوارند

از فرط شیون
گیسوانشان شلاق های
جلادان بی خبرند

همچون امروز شما

آباد کن استامپ

به سابقه ای که خواهی زد در شناسنامه ام
می بالم
صفحه ی سوم
یک مهر
فوت!

به این طوفان می مانم، نه خودت سهل فراموشم کرده ای

دیریافته ای لباس تازه ام را
وقتی سر ِ باز ایستادنم نیست بر این بهتان
که شهود عینی را هم باور نکرده ای
می کوبی بر این سنگ مشت
و گداری بر نگاهم نیست 
و قماش من نیست دیگر مسدودترین قلب دنیایی
که می نامی دل

گهگاه ساعت ها را نشسته ام
و زار می زند بر این مرده ی پنهان
لب های بی لبخندت تلخ
و بس تلخ است بر این سپیدار تباهی اشک

بس مانده ام تو که در خاک نهادی این آوا
و از پس پیغام می فرستادی پیغام
کین شهریار عنایت مرا نداشت
و من در خاکساری این قدرت جادویی تو
دست به سینه به تمامی تسلیم تو بوده ام
به هر پنج دقیقه مشاهده ات
نبض مرا به چه می گیری
تو هنوز باور نکرده ای
وقتی در آغوش تو باشم
مردن کار دشواری نیست
اما این من را گورستانی می خواهد
احساس سرشکستگی ات 
که عشق را عدالتی پر هیاهو می خواسته ای 
در این دو راهه ی اشک ریزان خاطره هایت
از آغوشت مرا رهایم کن 
که من اندیشناک
بر سر سنگ خود پشیمان از کردار خویش
می دانم حق باتوست

به این طوفان می مانم، نه خودت سهل فراموشم کرده ای

دیریافته ای لباس تازه ام را
وقتی سر ِ باز ایستادنم نیست بر این بهتان
که شهود عینی را هم باور نکرده ای
می کوبی بر این سنگ مشت
و گداری بر نگاهم نیست 
و قماش من نیست دیگر مسدودترین قلب دنیایی
که می نامی دل

گهگاه ساعت ها را نشسته ام
و زار می زند بر این مرده ی پنهان
لب های بی لبخندت تلخ
و بس تلخ است بر این سپیدار تباهی اشک

بس مانده ام تو که در خاک نهادی این آوا
و از پس پیغام می فرستادی پیغام
کین شهریار عنایت مرا نداشت
و من در خاکساری این قدرت جادویی تو
دست به سینه به تمامی تسلیم تو بوده ام
به هر پنج دقیقه مشاهده ات
نبض مرا به چه می گیری
تو هنوز باور نکرده ای
وقتی در آغوش تو باشم
مردن کار دشواری نیست
اما این من را گورستانی می خواهد
احساس سرشکستگی ات 
که عشق را عدالتی پر هیاهو می خواسته ای 
در این دو راهه ی اشک ریزان خاطره هایت
از آغوشت مرا رهایم کن 
که من اندیشناک
بر سر سنگ خود پشیمان از کردار خویش
می دانم حق باتوست

گوشه ای تاریک نشسته ام

من این روز ها
با گریه می خندم
از بس
دست هایت دور اند
داستان عشق
در تقویم تاریخت
تعطیل رسمیست

گوله ای می چرخد در آستین خدا

مسخره اش را در آورده خدا
نه هست
نه حرف می زند
نه گوش می دهد
نه زنده می کند
نه می کشد
نه حرف حساب می زند
نه می خندد
نه تکان می خورد
...
نشسته است 
یکی یکی انتخاب می کند
آدم ها را
با آنها تیله بازی می کند
تقلب می کند
می برد !

تصور ـ خیال

در این حیات

همه چیز خاکی ست

ای کاش

پدر کلنگ را بر می داشت

حیاطی می ساخت

که در آن زندگی جاری بود

وقتی دلگیری دریچه ها می بارند

آی آدم ها
کمربند بکشید بر راستا و پهنای یار !
یک حال دیگری می دهد
گریستنش
در مقابل خنده های پر تمسخرش
وقتی دستانش در دستان دیگریست....

خط خطی بازاری ست...

از خیلی ها نخواهم گذشت
از کلاغی
که پشت بام را می شست
از زردآلویی ته باغ
که چشمک میزد
از ناپلئون هیل و تورات
از آسانی بخاری ای سر زمستان
که بی دلیل می سوخت
از تمامی جا لباسی ها
شاید...
شاید از لباسهای قرمز بیشتر
از شیپور بوقی دوچرخه ای حتی
از پاره ای کاغذ
و شاید از همه واجب تر
از تو نخواهم گذشت
که چه ها بر سر مردی آوردی
که می ایستاد
می خندید
می مرد
و تو سر به هوا لی لی بازی می کردی

تیمار کشیده چارچار گویی عصیان دیده

شرّه می کشند قدیسه های کوچک
بر کلاه خود های منحنی
همسرایان آکنده از تزویر خویش را
در چنگال نازای عقل
با پازلی طراحی شده از کنوانسیون سرگرمی محض
اسیر کنند
جانب هزاران هزار کلمه ی لاغر و عریان
اما با مفهومی سنگین و صریح را
بر هزار ترکیب بدیع مسلخ کشند
از درخواست تحصن علاج یا فته ی شعری که دیوانه ی جالبی ست
تبرئه ای جویند و از ورطه ی انکار بن بستی سازند
اسبی را به خراس بندند
تا مسیح خسته ی آویخته بر صلیب
همانند شهدای ادیب
چارمیخ سر به بالش گذاشته را
ار سر تنوع طلبی آوازی خواند
و بر نگاه این کارناوال گوش طلب گشوده
نقش بزرگی از دلتنگی را
پارتیزانی همراه سازند
آنها ، باری آنها
محو در تاسف خوردن ما
از سر هستی و نیستی بیماری لاعلاج عاطفه هستند!

ولوله ای نیمکت چوبی را زنگ می زند

گذشته ای که تمام دردش
در قانون بقای غم
بین انسانی همه چیزدان و کمیتهء علت یابی
در فصل معروف خروس بازی
گیر کرده است

و آینده ای که
دل بی مرام یار نمکدانش را می شکند
و در تفکری ناب از لوکیشن ِ
دستی به چتر گرفتن و دستی در جیب
ارتباط شیرین برقرار می کند
و چون هیچ وجدانی
دیگر
عصب رامطلع نمی کند
سمینار ذهن کبیر ما
و لحن تهاجمی ملخ وار الفاظ مکرر
با در نوردیدن لکنت سیاره ی ونوس
و نگاه ژرف رئالیسم فانتزی
با طلسم جاری ِ معطل مانده در ذهن آویخته با زنگ
همگی قطب منفی ماجرایند
و تشبیه ابتذال انزوای هستی
این روزها
به بی قوارگی کتابخانه ای با پرسپکتیو کتاب های نافرم می ماند !

زبانم از کام واپسین دیدار شخم می خورد

در کمای مشهودی رها شده المثنای من
پس از جرئیدن خمیازه ای شلخته
که در امتداد هیاهوی گهواره ی کودکی
دیرینه ای ست گیجگاه آسفالت از قدم هایش پریشان است

قدم هایی که می یابند کافه ای
در انفجار بیولوژیک اعصاب عصبی
تا در سکوت ممتدی همدمی یابند

به طرح اندام کافه که می رسم
روی میز لرزش استکان سکندری خورده از دست کافه چی
کوهی را که پشت سر خود سوار کرده است به دنبال می کشد
و من در خلاء عمق فروپاشیده ی ارتفاع سقف
هر چه فکر می کنم می بینم
برای سلامتی موجودات زنده خطرناکم!

به ریسه می کشی دلم را ای استثناء خلقت

می خواهم این بار
خودمـ
تنها
بنشینــــ ـم
و فکر کنـ م
کجای کارم می لنگید
که تو را
نیمکت پارکــــــــــــ
کنارم تحمل نکـرد
من اینکـــــ
کنار جدول پیاد ــــه رو
تنها نشسته امــــ
بی تابیم را تابـــــ می دهم!
سرک می کشمـــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ
جمعیتی در من زندگی می کند
که تلاشـــــــ می کند
تفاهم زوركـ ـــــی را
مچاله و خیـســـــــ ـ ـ ـ ــــــــــــ
روی اعصابم پیاده روی کند!!
حجم خالی تو را
گول می خورمـــــــ 
مزه مزه اشــــــ کـنــــــــــــ این دلــــــــــــــ ِ شور زدهــــــ را
اینجا
بی تــــــــــــو
نشستـــنــــــــــــ
توقفــــــــــــــــــــ ممنوعـــــــــــــــــ اســــــــــــــــــت!

بوسه های کوچولو تست تنباکو می گیرند

بوسه های ولرمـــ  تـــــو!
آینده ی مرا...
آری
آینده ام را
تحت اختیار مـ ـــــی گیرنــــــد
وقتی
وقتـی
وقتــی
.
..
...
از گرمای تنتـــــــ
سردی تنم به نقاشی می نـشـیـنـد...

 

دریای منبسط رگهایم را شست

چه بی دلیلــــــــــــــ است مردابــــــــــــــــــ
وقتی بی تــو
...
به دریا می زنــــــــــــــــ د
دلـــــــــــــــــــــ
و تو....
چه خودخواهیـــــــــــــــــــ کـــــــــــــــــــــهـ
بیهوده
.
..
...
با او
می رقصیــــــــــــــــــــ

سویدا

بیا بیا هو هو کنــــان
مهتاب را سیفون بکشیـــــم
در عمر آینه ی مقعر نویسنده ی شـــــب
پس افکار روشنفکری هراس گونـــــه
اسطوره ای را بر بالکن بند رخت زنیــــم
غالبا اجحاف می کند شکنجه ای عمیــــق
و برق گرفتگی واژه ای را ازدواج می دهــــد
بیا از ترس دیابت هم که شده با زنبورها قهر کنیــــم

تن زمین

تو رفتی

فنجانی را شکستم

قهوه ای را ریختم

سیگاری را کشیدم

زمین معنای این سه را درک کرد

ببین با رفتن تو

چه کوبیسمی خلق کرده ام

هوچی گر شلخته

گاه گوشه ی عزلت را جاروب می زنم
هرگاه اوقاتم عذر موجهی به تلخ بودن دارد
اشک در چشم غنچه ی نورسیده جمع می شود
وقتی تصویر متلاشی شده ی دختر قالی باف
از چاشنی انتظار گلی می بافد
اوضاع از آنچه فکر می کنی بی ریخت تر است
از میان ردیف های تنهایی
ردیف ماقبل آخر نشسته ام و بر سراب بوسه می زنم
بالانس تحقیرآمیز زندگی شانه خاکی را تراز کرده است
به نظرم چهارچهارم سالنامه ی عمرم پاییزی ست

دیوار در مضراب اشک

دیواری کنج تفرج گاه زمان
حوالی زخم ِ زبان های سنگ تراش ها
به تلخی دیافراگم چشمان جسدی
که زمین ِ زیر پایش تحمل می کند بار سنگینش را
با دل نازکش جشن اعصاب برگذار می کند

گاه تازه واردی میخی بر نگاهش می کوبد
روحی قلقلک شده گاهی بر او اقراری می نویسد
عنکبوتی ریسمان به دست از عنکبوتی دیگر
بر فراز آن طلاق می ستاند
گونه های رنگ پریده ای سوار بر پاندول
زمان را پشت آن سرفه می کند
رهگذری آرشه زنان از آزادی آن تغذیه می کند
و اوقاتی کودکی چالاک بر قامتش ابوعطا می خواند

اما دیوار خسته از این همه خراش بر تنش
با خودش تخته نرد بازی می کند
او فرصت اعجاز بر تک مصرع های نوشته بر قامتش را
هر روز در مقابله با تندبادها حفظ می کند
من او را اما چسب زخمی می زنم
تا از پس رفتار این جماعت بر آید

دیوارِِ ِ فراخوانده شده برای مقابله با انجمن باورهای تیره
و امضاهای مکرر بی دلیل
روزی خود را در خود فرو خواهد ریخت
دیگر از او هیچ چیز بعید نیست