مکث
احساس کردم خدا چیزی کم داشت
چیزی شبیه ویرگول
تا وقتی به خلق آدمی رسید
کمی مکث می کرد
فکر می کرد
تصمیمی دیگر می گرفت
جبر با
ریاضیات
در مقابله بود
تعیین توابع را
با مشتقات چشمانت
دیفرانسیل خواهم گرفت
دو بیتی بگویم نمی شود
چرا که همیشه یک بیتش توئی
که با هیچ قافیه ای سازگار نیستی
تو انگار برای من ردیف ِ ایهامی
تراژدی لحظه ها
در قلبم تانگو می رقصند
چنان کج و معوج می کنند خود را
که من که خود را مرد نامیده ام
مانند آدمک های نان قندی
که تشخیص هویت آنها نامعلوم است
تمام افکارم را سقط می کنم
من همچون زنی نازا
که از کودک خویش در رویاهایش یاد می کند
عیناً شاهد دلیل بی علت ِ خویشتنم
دقیقاً بیست و سه کیلومتر آن ورتر
تابلوی رادو دنیای متفاوتی ست
جلوی چشمانم جوری به دوئل ایستاده
که انگار عتاب و خطاب می کند دنیای مرا
و من که در این درام مسخ شده ام
هنوز در زمانی نامعلوم
روحم را مرئی می کنم و می نامم جسم!
باری مدتی است در ابدیت من
هیچ مَدّی در وجودم زندگی را ایجاد نمی کند
آش می خوردم
و تو دختری بودی
که آشی برای من پختی
با نیم وجب روغن
وقتی می گویم عینا قیاس مع الفارقی
به این خاطر است
چه زمان به داد می رسید
به داد زنی سقط شده از دست جنین خویش
که واپس زده او را از رحم
و به او می خندد لاابالي وار ...
چه زمان دیگر به داد می رسید
به داد زنی مستور در انزوای هستی خویش
در این حیات
همه چیز خاکی ست
ای کاش
پدر کلنگ را بر می داشت
حیاطی می ساخت
که در آن زندگی جاری بود
قدم هایی که می یابند کافه ای
در انفجار بیولوژیک اعصاب عصبی
تا در سکوت ممتدی همدمی یابند
به طرح اندام کافه که می رسم
روی میز لرزش استکان سکندری خورده از دست کافه چی
کوهی را که پشت سر خود سوار کرده است به دنبال می کشد
و من در خلاء عمق فروپاشیده ی ارتفاع سقف
هر چه فکر می کنم می بینم
برای سلامتی موجودات زنده خطرناکم!
فنجانی را شکستم
قهوه ای را ریختم
سیگاری را کشیدم
زمین معنای این سه را درک کرد
ببین با رفتن تو
چه کوبیسمی خلق کرده ام
گاه تازه واردی میخی بر نگاهش می کوبد
روحی قلقلک شده گاهی بر او اقراری می نویسد
عنکبوتی ریسمان به دست از عنکبوتی دیگر
بر فراز آن طلاق می ستاند
گونه های رنگ پریده ای سوار بر پاندول
زمان را پشت آن سرفه می کند
رهگذری آرشه زنان از آزادی آن تغذیه می کند
و اوقاتی کودکی چالاک بر قامتش ابوعطا می خواند
اما دیوار خسته از این همه خراش بر تنش
با خودش تخته نرد بازی می کند
او فرصت اعجاز بر تک مصرع های نوشته بر قامتش را
هر روز در مقابله با تندبادها حفظ می کند
من او را اما چسب زخمی می زنم
تا از پس رفتار این جماعت بر آید
دیوارِِ ِ فراخوانده شده برای مقابله با انجمن باورهای تیره
و امضاهای مکرر بی دلیل
روزی خود را در خود فرو خواهد ریخت
دیگر از او هیچ چیز بعید نیست