دستـــ نوشتـه هـاــــی یکــ روز تنهاییــ
و برا ــــــــی آخریــــــــــــن بار مرا واژگونــــــــهـــ بیاویزیـــــــــد بر دار

 
تاريخ : شنبه 1387/03/11
خمره به دست
در مسير گذشتن از سرای اين دنيا
با صدای درويش
شولايی مندرس
کابوس برگ را
ناقوس مرگ می زد
ريشه مرداب ستبر را
در آب
به نيستی و پاکی قسم می داد
که خواهد گذشت يک نفس
بی دريغ ، تند مثل باد
مردی چاک چاک سينه اش افسوس
غم رفاقت های ديرين را
به نشانه ای در رود
نشان می داد
مردمندرس می گفت :
صدای ناله ای می شنوی؟
کر و کور ولال شده ام
کنون می فهمم
شناخت سوی کجاست
ما سوی کجا خواهيم بود؟


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1387/02/24
يادگاری که درخت در دل من
خواهد نشاند سايه است
يادگاری بر دلش خواهم نشاند
تا که يادش نرود يادم را
می زنم بر تو او من تبرم
و نهادم در دلش خون تنم
به عزای ماتم افتادنش
می نهم بر دل خود سوز تنش
ثانیه خواهد گذشت و پس از افتادنش
تبرم خواهد نشاند بر دل من سايه اش
يادگاری که درخت در دل من خواهد نشاند
می زند بر تن من او تبرش


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1387/02/17
همين حوالی ، کوچه ماست
کز راه های سرخ و سياه
به آن راهی هست
و درونش دو خانه ، يکی راست يکی چپ
انکر و منکر هستند
مدتی است بوف سياه شومی
پشت بامش قامت کرده
و از ذره صدايی فراوان
دريچه را شکسته
قنديل انداخته و از اين غفلت
در اين حوالی
کوچه ، جامه از تن بدريد
لخت ، عريان با تنی خونبار
و صدای چک چک ريخته قطره به زمين
رو به من کرد و گفت:
پيمودم فرسنگها اين راه را
تا که آن کور شود ، لال شود
بوف که شايد خار شود
من به او گفتم:
تا کجا ، تا به که
پيمودی فرسنگها اين راه را؟
تا به کی ، تا به چه
می خواهی پيمايی فرسنگها اين راه را؟

سوز دلش ،نبض تنش می افتاد
من ديدم کند شدن
لال شدن ، کور شدن
در پايان گفتمش:
تو چه می پنداری
پس چرا آه کشان می خوانی
به کجا پيمايی

دل من
من خودم بوف شدم!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1387/02/10
رخنه كردي در تمام هستيم اي عشق

ونهادي در وجودم حس پاك عاشقي كردن

 

و در اين كشمكش عشق با عقل سليم

با تمام عقل بردي از يادم عاقلي كردن

 

بيا بنگر وجودم توامان عشق است

و قطره اي پيدا نخواهي كرد هوس بد نگاه كردن

 

به جهان خواهم آموخت رسم عاشقي ها را

كه اي "تهي" بياموزند در آخرت با عشق زندگي كردن

 



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1387/02/09
تو به آن کوچه بن بست من خواهم کشاند
کمان از بر برون خواهم دريد
تيری از نفرت به آن پيشانيت خواهم نشاند
تا که آن بی صفت افيونی خار شود
نقش بی طرحی به ديوار شود
آن روح عزامانده تو شاد شود
تن بی جان و کثيفت طعمه مار شود

من تو را خواهم کشاند
تيری خواهم نشاند
پيشانيت خواهم دريد

نفس خسته تو داد بدی خواهد زد
جهش خون سپيدت به زمين خواهد ريخت
و تو از اوج و پريدن به زمين خواهی خورد
من تو را خواهم زد ، تيری از نفرت و اندوه
و تو از افيون ، واز جانت فرو خواهی ريخت
پاک و معصوم شوی
از آن روح بلندت تن بی جان و کثيفت
بهره ای خواهد برد
به جهان دگری خواهی رفت
که در آن کوچه بن بست دگر باقی نيست
همچون منی ديگر نيست
تن نابود در آن جاری نيست
تير کمان دگر ساری نيست
روح پاکت غصه ای ديگر ندارد آنجا
افسانه بنگ در آن می گويند
تو را می پويند و گران می خوانند

شاهد مرگ تو خواهم بود آن هنگام
که تو را خواهم کشاند
تيری خواهم نشاند
پيشانيت خواهم دريد!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1387/02/03
هم نفسم
در هوسم
بوسه بزن
بر نفسم
تا برسم
بر سر عشق

هم قفسم
تا نفسم
راهي نيست
در طربم
در افقم
تيره شوم
بر دل شب
چنگ بزن
تار بزن
تا برسم
بر سر رقص

هم قفسم
بگشا لب
بنوا سوز دلم
قصه بگو
ناله بكن
تا بروم
بر سر رود
تا بزنم چنگي آب
تا نفسم
تا لب من
تا شررم
آب شود
رود شود

هم قفسم
هم تن من
هم روحم
هم جانم
ديده من
اي دل من
خاك شوم
نار شوم
باغ شوم
تا برسي
بر سر عشق

هم نفسم
هم قسمم
بر سر عشق
هم قفسم
هم نفسم!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : شنبه 1387/01/10
چرا اينقدر نامهربانی بامن؟
چرا چشمهايت نگاهش قفل دستانم؟
من ندزديدم ، قسم بر پاکيت!
بنگر
کسی ديگر قلب مرا نمی کوبد به عشق
کسی با من به تنهايی نمی خندد
هيچ کس کليد قفل دستانم نمی سازد
بگذر و برو
آخرين بار است ناظرم بر تو
من درون مادری خانه خود
دايه غم های خودم
بگذر وبرو ، و بگذار
قفل دستانم ستاره قسم خورده دزديده تورا
يادگاری بر دامن وسعتت نگرند
قسم بر دروغم
پاکيت را هر روز بازگو خواهم کرد
بر دستهايی که نشان شمارش بر آنها نيست
که بدانند
تو قبل من می شناختی ستاره ها را!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : چهارشنبه 1386/12/29
چه خوشحالند از اين پيروزی مردود
هر يک عکس می گيرند با چهره ای خندان
و در بهتی به حد، تر
گرفتارند
کامها شيرين ، نفسها گرم
گونه ها گلگون ،چه خوشحالند

ترجيح فراموش بهار زندگانی را
بر اين پيروزی مردود پندارند
به سوی دخمه ای کز خار چشم دشمنان
وز دست صالح دوستان امن است
به سرعت جاده ها پيموده ، در راهند
در انحنای صندلی هايی گرفتارند
که سبزين جامه شان بوی نفاق آرد

و امت در سرای خود به دست دشمان خار چشم
و دوستانی در خفا مانده بوسه می ريزند
وز هيمه ای افروخته با آرای انسانها
اصواتی مشکوک می آيد به گوش



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/12/23
نفس خاک به تنگ آورد
پتکها را صلح داد
تيشه را برداشت
نقش بر دل خود زد

      سنگ چه حسی داشت!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : چهارشنبه 1386/12/22
رفتم زيارت عارفی
عارف رفته بود زيارت خود

نه من زيارت کردم
نه عارف کرد زيارت خود

همه فرقش آن بود

که عارف ديد خود
من ديدم ديده خود



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : چهارشنبه 1386/11/24
پاك مردي هواري زد
چشمان دق آلودش
دستان گاه و بي گاه زخمي
و چنگي زده بر خشم دنيا
نيزاري را
       كوره اي آتشين برپاساخت
و آن هواري مرد
پاك رفتن را
به لجن ماندن ترجيح داد


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/11/18
وقتی که تنهايم
بيشتر خنده ام می گيرد
به تلخی دو دست قايق صفتم
که گاهی برای لبان تشنه ام
             دايه
و زمانی برای گناهانم
             ضامن
و کنون که می خواهند
تنگی شوند برای ماهی قرمز
             درزهاشان
قطره قطره
          از دست می دهد آب
و يقين مدتی بعد
          لمس خواهند کرد تنی بی جان


توباور نکن،خبر نکن
تنگی شکست
که من
     خنده ام می گيرد به تلخی دودست!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/10/06
آن چقدر زيباست
که يک پروانه صد رنگ
به دور شمع خاموش و
فقط سردی ازش ساطع می گردد

شمعی که سالهای دور
ساعتی روشن و حتی يک دقيقه گرم
دلهای سرد را گرمی داد شايد
و يک گل هم فقط ناظر
همی خوش بو کند دور و برآنها
گلی از باغ همسایه به قول « م -امید » ما!

عجب پروانه خوش غیرتی است
که روزها به دور شمع خاموش
بدون صبر‌‌‌ ، بی منت می گردد

شمع خوش قامت و رعنا را
چه کس باید کند روشن؟
مگر این نیست که یک دست پر از شادی
لازم هست برای روشنی دادن؟

دست پر شادی کو ای دوست؟
                 -ولی
پروانه پر شور است
شمع تاريک استوار مانده بی دليل و مست
خاموش اين عشق است
که پروانه برای روشنی شمع را نمی خواهد
عشق فقط يک لحظه بسيار پر شور است
ولی هيهات از اين لحظه!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/09/15
توچه فکری کردی
که به صبحی روشن خنديدی
که پس از گريه تاريک شبی
از کنارم رفتی
و تو فکرت آن بود که مرا بشکستی
و اميدت آن بود
که مرا باز کشی سوی خودت
سايه ات در دل من می ماند
هی رفيق خوب بدان
من خودم عاشق تنها شدنم!

 

«پادگان نظامی ناجا اراک ۲۹/۸/۸۶»

 



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/09/01
 چه زود گذر کرديم از هم
وقتی که تنها ماند خاطرهُ ذهنمان
هشدار سرد شدن دست من ، دست تو
نفهمیدیم هشدار سکوت را
چه باغم کنار هم بودیم و چه آسان
شاهرگ عشقمان دید شکاف را
نیاز با هم بودن در کلبه بهار را
با دروغ زمستانی شکستیم
افق را دیدیم اما غروب فقط
نظاره کردیم ، نه طلوع را
باز در پهنای وجود خود درک کردیم
تنها
تنها
تنهایی را!

 

«پادگان نظامی ناجا اراک ۲۹/۸/۸۶»

 

 



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/08/03
آتش رخ زيبای احساست
انديشه سر سخت مرا ربود
تلاش نافرجام نگاهی
که در هياهوی چشمانت اشک بود
و پر از ناز خراميدنی
که برگ کهنه پاييزی را دريد
و آرزوی رویش دانه ای
که بی مانند ماند در افق!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/30
باز هم پشت چراغی سه رنگ
ما با آهن های بی احساس
مانده ايم بی آنکه گوش دهيم
به صدای پايی که کفش ندارد بر پا
پيرهنی ناکافی برای سرماها
پشت چراغی قاتل ، قاتل آدمها
کمی آن ورتر کودکی زيبا روی
مثل يک شاپرک ، بال ندارد برتن
دسته ای گل در دست ، گلی بی مانند
گل هايش زنبق شايدهم لاله و ناز
شيشه های بی رنگ همه بالا رفتند
دخترک پشت آن همه حرفش اين است
می خواهد که بفروشد گل ها
هر شب غروبی غمگین
دسته ای گل در دست
همه پژمرده و بی بو مانده است
همچنان باقی است
آدم بی احساس!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : یکشنبه 1386/07/29
هر کاری بگويی کردم
هر چه به ذهن پر از ترديدت
متصور بشود من کردم
سفر کردم به اعماق وجود خود
نشستم پشت سنگ دل
تا که يادم برود يادت را

خوشا آن روزگاران هردو
يادگاری های کوچک ، کاغذی نيلی
که ندادی حتی شاخه ای گل با آن
ياد آن بوته گل ياس سپيد
که نشستی چيدی
همچنان در دل من پر بو است
ياد آبياری آن غمگين باغ
در زمستان شبم باقی هست
ياد آن گريهً شبنم وارت
وقتی که افتادی از آن سيب درخت
و متعجب ، هيران
من هراسان ديدم

حال دگر

گذر کردم از اين ميدان
در آن شهری که جزء
خاشاک نيست چيزی
و من آواره در صحرا
بسان قطره ای بی باک
دنبال دانه ای ناياب
می خواهم که يادم برود آن چه گذشت
اما چه سود
که تو در قلب ديوانهً من
حک شده ای
و تو در ذهن بی چارهً من
تصويری
تو همان تقديری
که نه سودی نه ضرر
نه صدايی نه سکوت
تو فقط عاشق عاشق شدنی
بی آن که
معشوق عاشق بشوی
و من اندوه که در ياد تو
بی رست گياهی
که نه گل می دهد و
نه با عابر ِ دنيا سايه
و چه بی رحم فراموش شدم
من خاک همان کوه بلند
که بی آب ، گِل شده ام!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1386/07/24
ماه را بهانه ای بود بی دلیل
تا ستاره دلنشین من در کنارش
همچو آبشارهای پر آب
پیمانه مستانه باشد

آسمان من دگر تک ستاره است
ولی پر نور ، مهربان تر با من
کدامین ستاره؟ ستاره شب گریه ها
گرچه نزدیک بامن ولی دور

دست به سقف آسمان می کشم
که بسپارد آن زیبا به من

در بیابان خشکسالیها
گمشدم شبی که سراب می دیدم!
اما ستاره ، رفیق بی منت عشق
در باغچه پر از احساس من
صنوبر شد ، رهم معلوم کرد آن شب

ستاره تنها دلیل من
به رسم عاشقی گفتن :
بلی!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/23
چهار پایه امید من چهار پاره شد
هر یکی پایه به سمتی رفت
هر یکی امید ، هم
اولین پایه که خوب می دانی
چگونه شد عاشق تو در آن هنگام
همان روز ، همین دیروز بود انگار ، نه؟
پس از باران ، گرچه خیس ، ولی با امید
تو در پستوی خانه بودی ، من پشت در
من پر از تکرار ، تو پر از خنده
من چتر آسمان بر سر ، تو ابریشم چتر
دو دیگر یکی در خواب دادم من
من ساده می دیدم که چو پروانه
به دورخانه پرزخم خواب من می پریدی مست
آن یکی دیگر
پس از هوشیاری بیداری من
به هنگام طلوع ماه پس از خورشید
که این ساده دل و عاشق
تو را در ماه تماشا بود
و هنگام غروب ماه
پاره سوم نیز به سمتی رفت
کدامین سمت؟ بی کران بادها
کنون کنار رود دل خستگی هایم
پاره چهارم در دست
چپ و راست می شود
چه دارم من؟ همان آخر امید من
در لحظه های غربت تن
به گمانم بهتر این است
که این آخرین یار تک پای را
به جاری رود بسپارم
که شاید پس از سالها
با گذر از کوچه های غم
دست در دست اقاقیها
با صدای پرخروش خود
اگر بودی کنار رود در آن کوچه
همان کوچه سالهای دور
که با کوزه بگیری آب
ببینی آخرین چوب امید من
که ناظر بودنت بر آن
شود باعث که گر این رود
زمانی در دل دریا شود دریا
و دو عاشق کنار آن نشسته مست
با دریا می کنند غوغا
بدانند قصه بغض من
بدانند بی وفایی یار
و بگیرند از هم بوسه
برای وفای سالها ، حتی پس از پایان مهلت ها
قصه عشق من و تو
با دریا شدن پاره چهارم
تمام شد اینک!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : شنبه 1386/07/21
بگو که دروغ نبود لحظه ديدارمان
بگو که بی دليل نشان عشق ندادی به دست من
بگو که گرمای لمس دستت حقيقت بود
بگو که حضورت کنار من خواب نبود
بگو که آشيان تاريک من را پر از نور است
بگو که در انجمن عشق راهی هست
بگو که ستاره های دلم در تاريکخانه دستت می درخشند
بگو من را بگو که اميدم بی ثمر نيست
بگو که شايد بازگردی کنار من
بگو که بمانم ، بگو ديگر من را راهی نيست
بگو که من ديوانه ام ، مستم
بگو که پس از ناباوريهای ديروز
شاهد عشقم!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/07/19
تاکنون من گفتمت
چه صدايی دارد شکستن؟
همچو صدای باد می ماند
که طوفان می کند برپا
که می آيد اين سوی ، می رود آن سوی
همچو صدای گرگ می ماند
که فرياد می کشد هر شب
پس از مغرب ، طلوعی ناب
مثال افتادن يک برگ می ماند
پس از عشق دروغين
پس از عريانی تن
همان صدای گريه کودک
پس از سر برآوردن بر اين دنيا
همان صدای گريه ما
پس از تن به خاک دادن کودک!
همان صداست ، همان
همان کوبيدن در
پس از باران ، رنگارنگ
همان است همان که می گوييم
فقط صداست که می ماند!
شايد صدای شکستن هم
گاه و بی گاه بماند در ما
صدای شکستن گمانم همان صبر خداست
قبل ناظر بودنش برما
پس از ناله کردن هر شب
از تو می پرسم من
می دانی صدای شکستن چيست؟
خوب می دانم که نمی دانی
همان صدای شکستن قلب است
پس از نداشتن فرصت برای من!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1386/07/17
کران تا کران خانه من تاريک است
شاخه يک چنار سبز چنان نزديک است
که هيچ نوری توانای ورودش را نیست
همه جا ساکت و پر از اندوه
حتی گرد و غباری هم دگر بر پا نیست
همان ديروز بود ، نه نمی دانم
شايدم ، حقیقت سالهاست
که نگاه ابريشمی دوست
صدای سکوتم را نمی شکند
او بدون انکه حتی
يک بار هم بخواهم رفت
و بدون آنکه بخواهم
هرگز برنخواهد گشت
و باز هم عبوری سرد!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/16
لحظه ها رفت
کجايی ای بی من تنها
و ای بی تو آرام
سايه ات روی قلبم
غم های ديرين ، شادی امروز
اين منم پاره ای تن
ببين ، بخند ، چه کردی با من
موقع رفتن من ِ
کجايی؟


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : جمعه 1386/07/13
مسکين گدای خانه ما
فقط شاديست
و رنگين تار و رنگين پود
فقط اندوه
سياهی در سپيدی رنگ شاديهاست

شمع را خاموش کن اينک
که گر ما را توانی نيست
که رنگی بر تنش ریزیم شادی را
همان رنگين تن اندوه هم
هم عکس شادی هايمان گردد



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : پنجشنبه 1386/07/12
من او را باز می بينم
در خيال خلوت خود
که با چشمان مستانه
نگاهش در نگاه من
تصورکن حلول ماه در مغرب
شکايت از دل غم بار من دارد
و تنها باز هم تکرار
که شيدايی دلم خواهد
ولی تنها خيالش در سرم باشد
من او را در تصورها می بينم
ولی او ديگر اينجا نيست
ومن را هم دگر شوقی
تصوير شبی روشن
در اين روز همی خاموش
جدالی بيش با احساس نمی باشد
کدامين چشم را بايد ببندم من
در زمان مطلق تاريک
و آن،
خيال خلوت ديدن !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : شنبه 1386/07/07
کلبه ای چوبی
ميان درختان چنار
و يک هوای سنگين ميان ما
عجب خنده ای بود
وقتی شکست حجم هوا
و تو بی نیاز آن
شکستی شاخه چنار
این همان عاقبت
همان ترانه بی لغت
همان حجم هواست!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : شنبه 1386/07/07
جاي پايت روي برف
آنقدر زيبابود
كه پس از مرگ بهار
گذر از سه ماه داغ
ديدن برگ خزان
جاودان است هنوز
بر روي آن ، جاي پا !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : جمعه 1386/07/06
تو اصلا هيچ می دانی که اين اندوه من از چيست؟
تو هرگز درکی از آغاز و از پايان من داری؟
صدای ناهماهنگ مرا آيا شنيدی تو؟
تو آن سرخين سر خوش بوی را آيا بوييدی؟
نه هرگز نامه ام را باز کردی تو؟
تو آخر گرمی چشم مرا ديدی؟
نمی دانم چرا با من چنان کردی
نمی فهمم چرا سرريز آن سد سکوت من نگشتی تو

مرا ديگر دليلی بر آن عشق نمی ماند
تو را ديگر نمی خواهم ، نمی خواهم
منم من ساکت و هيران
که اين تصوير ، کدامين جرم من باشد
که من عاشق شدم ديروز
و تنها گشته ام امروز
و فردا را نمی دانم چه خواهد شد
و ديگر هيچ!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : جمعه 1386/07/06
بوسه های کودکی سالهای دور
لمس ترانه امروز ماست

شوق داشتن ستاره ای تنها
اوج سکوت در دلهای ماست

بی شک يقين به نور و اميد
تنها دليل زندگانی ماست

حتی سلام دل انگيز شب به مرگ
نهان داشتن غم روزهای ماست

عاقبت تن سپردن به خاک هم
همان دل سپردن به يارکودکی ماست


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : سه شنبه 1386/07/03
سايه ای در راه است
در سياهی شب نمايان
سايه ای از مردی
که سالها تنهاست
سايه ای از زخمهای بسيار
سايه ای از يادگاريها
در سياهی شب نمايان
در روشنی روز گم
سايه ای می آيد
مردی ساکن‌ !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
می شود با قطره آب
سيراب کرد لب تشنه را
می شود با يک صدا
ماه را بيدار کرد
می شود در خود شکست
بی تلاش ديگران

می شود با بوسه ای
شهد شيرين را چشيد
می شود با يک نهال
باغ را برپا کرد
می شود دريا شدو
رودها در خود سپرد

می شود سرمارا
با يک چراغ گرما داد
با نردبان هم می شود
تا بيکران ها ره کشيد
با سايه يک ياس هم
آشيان برپاکرد

می شود ، اما شرط ، دلدادگی
و آن يکی ديوانگی

با قلم هم می توان
جامی شراب را پرکرد
می شود يک قاصدک
بی هوا پرواز کرد
می شود پرشور بود
باسکوت آبشار

گريه هم آری
در حصار لحظه ها
می شود ماندو
معشوق رفتن هم نبود
باورش سخت است
وليکن می توان
خدای را هم يار کرد

می شود
اما به شرط عاشقی!



ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
غروبي نمناك بود آن روز
كه از پس پرده اتاقم
كه مرا از تو جدا مي كرد
به خورشيد تب كرده مغرب
كنار ابرهاي باران زده پشت بامش
به تصور خود نگاه مي كردم
ناگهان نسيمي سرد
از كنارم گذشت
تو آمدي - نگاهم مجذوب تو
و به ناگاه
چه زيبا شب شد !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
در کنار رودی ريسمان به دست
کلاهی بر سر
شادمان ، مسرور
نظر افکن
کودکی آن ور
به فکر راه عبور
بخشکان شادمانی من !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
خيزراني در مشت
كوله باري بر پشت
كفشهايم بندي
آن يكي دستم تهي اما
بسان رهنوردان خرامان
مي دهد ياري مرا

همه جا تاريك
و از بس كهنگي با آن
همه خاراسنگ ، همه خطمي است
يار و همراهم كو؟
نيك مي داند كه اين ره
سوي جايي نيست

تنهاي تنهايم
صبر و قراري نيست
هرچه هست ديوانگي
فقط يك چيز مي بايد
و آن ره توشه اي كافيست
قدم در راه ، اميدم روشني

اميدم سوسوي چراغي است
او
در بيابان خوب مي داند
كه يك تنها
به سويش سخت در راه است
جهت معلوم و از بس فاصله نزديك
نيازم را دو چندان مي كند بازم

گام بردارم ؟ گام بردارم ؟ كمي شك !
هان ؟ كجا بايد كه شك عاشق
ناگهان اين دل
به سوي كهنه فانوس اين دريا
قدم برداشت

به سويش مي روم يكريز
و او همراه چشمانم
ره خاموش را روشن كند هر دم
ابر مي آيد
اين چه بازي ، اين چه نفريني است
ستاره ناپيدا
اما
مجذوب نورم من
كجا ابري فسون باشد

گامها پر زور و پي در پي
قدم بردار و محكم باش
يقينم خوب مي گويد
ناگهان باران
چترم كو ؟
نياوردم !
حواسم كو ، نور ناپيداست

نور ناپيدا ، دلم روشن
گامها خسته
چشمها تاريك
راه ناپيدا
كجايي كهنه فانوسم
دگر فرياد هم بي فايده شايد
خامشي بهتر

كنون ديگر اميدي نيست
ره توشه ناكافي است
و من خسته ، گهي نالان
قدم در راه
كجايش را
دگر من هم نمي دانم
يقين راه بي برگشت !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
کجای اين شهر غريب
گمشده ام پيداست
کجای اين تنها رود
موج خروشان سنگ
کجا گمشده
تنهايی تنهای من
کجای اين عاشقانه هست
حسرت لحظه پرواز
کجای اين نخورده مست
صدای تق تق چوبک
فرياد
کجا هست ناپيدا !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
دختری مغرور
سکوت صدارانشنيد
پسری تنها شاخه ای سبز در دست
در بهاری زيبا
زير تک درختی
از شکوفه لبریز

ايستاده روبروی هم
چشمها پرشوق
آسمان پرابر و نمناک است
شوق دیدن سالها باقی
خطا در کار نیست
میزبانی هم در کار نیست
تنها دو نیلوفر بماند آنجا و بس
پسر بغضی گلویش می فشرد
دختر با تمسخر همراه
پسر ، زانو می زند
آن یکی رخ بر هوا اندازد
دخترک فریاد کرد
کار ما اینک تمام ، دیگری در کار است
آن پسر تنها سکوتی سرشار
جهان بر دور چشمانش چو سیبی در هوا می تابد
موجها در دل روان
او عاشق است ، او عاشق است
او به پا می خیزد
باز می گردد به معشوق
راهش دیگری پایان هر انجام
هان ، گل سرخ به هوا انداخت
گلی پژمرده و نالان
گلبرگ هایش بی تن و ساقه
سوار بر بال نسیم
پرواز کنان از دختر مغرور گذر می کرد
ساقه سبز و تنها بر جلوی ساقهایش
تمنا می کرد
دختر زیبا رو به پسر می گفت
آن عشق را دیگر نمی خواهم ، نمی خواهم
و بازهم تکرار کنان
پسر پشت به محبوب می کند
اشکهایش بر دو گونه
شبنمی بر دستهایش ریخت
لحظه ای فکر گذر می کرد
آن گذشت و سالهاست
یار دیگر
در پی آن دختر مغرور
هم ، هرگز نیامد

او رخش غمگین به ره
آن جوان دیگر نمی آید
نمی آید بدان!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
همين بس تارو پودم پاره کردی
همين بس عبوری سرد ، غمناک
بيابان پيش رو نگاه می کنم
گردی بلند ازغروب
چاپار می آيد ، نامه ای در دست
نامه ای دگرم نیست
آنکه رفت دگر بازگشتی برش نیست
برمزارش کدام نامه جواب
کدام زندگی جاری
همین بس دسته ای گل
همین بس خانه ای تاریک
شدم گریان ، دور است
عبورش رسیده راهی بی برگشت
دل شکسته ، نالان
فریاد
همین بس !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
روز رنگ باخته است
آسمان تيره و تار
صدای بيراهه نمي آيد به گوش
شاخه بيد تکان نمی خورد

ناگهان
پاسبان می آيد
چشمهايش پرخون
کمان پيچيده در رخ
دندانها ساييده
همه جا رنگ به رو باخته است

فريادخاموش
درها بسته
پاسبان می آيد
گرگها رام شده اند
دگرم سيل خروشانی نيست
ماراچه شده است!

برخيز که اندر ره اين کوچه
فريادکنيم
گرگی بشويم
سيل خروشان بايد
فريادم همه شوق

پاسبان بيمار است
او به سوی دل عاشق
گزکی ريخته است
رنگ ، رخ باخته است
برخيز برادر ، ای رفيق

مارا چه شده است؟


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
عاقبت کار دل ما دونفر
به سحر هم نکشيد
عاقبت سوز دلم
تا به نهايت پرکشيد
عاقبت حرف دلم
جای انداخت به آب
همزمان آتش تن
باز پرداخت به جان
ره دل می کشم
و
درمنظر روح
کاشف آيد به عمل
که من عاشق شده ام‌ !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
خدا را دوست می دارم
چون او
تنهاترين تنها
عاشق ترين عاشق
صادق ترين صادق
و آن
زيباترين زيباست

خدارا دوست می دارم
نه چون
آغازآغازو
نه چون
پايان پايان است
بدينسان دوست می دارم
که او
در دلم جاريست
آسان هم نمايان است
فقط با او دلم راضی است
او جای می گيرد در برم آسان

من او را دوست می دارم
نه چون خالق نه چون مخلوق
بدین علت که من یک عاشق مستم

من امشب
دستم برقلم و آن یک به دیوار است
و من اینک پر از بغضم
و چشمانم پر از اشک است
دگر این متن را هرگز نمی بینم
قلم تنها می چرخد

یک سوی من آتش
و آن سو باز هم آتش !

خدا اینجاست
و یک پیدای ناپیداست
نمی دانم
ولی او واقعا پیداست
هم اکنون اشک من جاری

خدا را دوست می دارم
بوسه ای بر او
سکوتش اوج فریادو
صدایش اوج آرامی
فقط من خوب می دانم
که او هم دوستم دارد
عجب شوری

من او را دوست می دارم
نه چون دین است
نه پرستش کردنش باید
خدایا خوب می دانی
که جور دیگری باید
صدا کرد این مصفارا

خدایا دوستت دارم
بدان مارا !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
نه لذت زندگانم
نه آرامش مردگان نصيب
ليک عاشقم امروز
و چه خوب خطر می کنم
گذرگاهی نيست
ماهی نيست
فصل اقاقی
چلچله می خواند
خاک آيينه می سايد
به سادگيم نخند ای دوست
من ديگر هيچم
رها ساز دستم!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
سقفی دارم ابريشم
تنها با يک مداد
زير چتر آسمان
نيلوفرانه ترانه می گويم
برای تو ای تنها
خاطرت در دلم
شبنمی وارون
تلافی سالهای غمگین
بر بام خانه می نشیند
سقف را کنار می زنم
تو می آیی کنارم
آغازی بر پایانم !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
کسی ساز دهنی من را درک نکرد
چوبی که با لبهايم آشناست
نفس خسته ام را
به ترانه می سپارد
چقدر نزديک با من
گاهی پلک می نهم
خاطره شايد شود
ولی بازهم می سرايد
از دل نرود هر آن که از ديده برفت!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
پرتو باران زده ، خنثی
دل عاشق شده ، بيمار

شاخ و برگی به تنم نيست
همه رودی است اميدم
شايد بگذرد از سر راهم
قاصدک
نور دل من
به باران ده صدايم
که رستن خواهد اين پير
که گشته تاريک
که شاید تن به دلدار
دهد از ساعت دیدار

پرتو باران زده ، خنثی
دل عاشق شده ، بيمار !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
مرگم!
آغاز زيبايي ست
ّهان! شروعی رويايی ست
مرگ را در آغوش می کشم
که اين خود تنهايی ست
در جهانم ديگر راهی نيست
ره توشه ، بيماری ست
هان ! شروعی رويای ست
مرگم!


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
برگريزان بود
خش خش برگها زير پا
نغمه باران مي داد
و در حصار تنهايي من
تو در كوچه باغ خانه
مي خراميدي مست
گردن بندي از تمام گلها
به گردن داشتي
و من با يك گل
به رنگ خون
هر روز با اميد
كه بچيني از دستانم
بر راهت بودم
اما تو نديدي ، نفهميدي گلم
چه زود پژمرده مي شود
گردنبندت !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
دور قلبم کنفی بافته ام
تا که هر عنصر سخت
به دلم راه ندم
همه انديشه من
فانی شدنم
انديشه کنون
همه عاشق شدن است !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
شعورم را لگدمال کرد آزادی
اين بی شرم‌ ، اين تنها
تنهاترين تنها در ميان شب
آزادی
اين بی شرم ، اين تنها
اين گدای ميخانه ما
اين بی شرم ، اين تنها !


ارسال توسط وحید محمدیان
 
تاريخ : دوشنبه 1386/07/02
شب شده امشب
خلاف هر شب روشن
طلوعي در سحر نيست
هم صدا خاموش
هم نفس محبوس
چشمهايم راه را ديگر نمي پايد
دستهايم عشق را ديگر نمي خواهد
زمان در ساعتم ساكت
متن ها در صفحه ناپيدا
شاخه باران زده خشك است
شاعري در شهر باقي نيست
شب شده امشب
ولي برعكس حرف من
سحر آيد مي دانم
ولي پرخون ، پر از رخوت
هم نفس محبوس مي ماند
هم صدا خاموش مي خواند
سكوتي مبهم و سنگين
بر افق باقي است
مي دانم كه شايد
اشك و خون جاريست
خروشان اين سحر فرياد مي خواند
نقاب صورتش زيباست
هراسان ، پرغم و نالان
مي دانم كه چهره پر زر و افسون
نفرين مي كند هر دم
هوا يخ كرده امشب
آن سحر بي باك در راه است
باز هم گاه گريستن
خون دل جاري
ستاره در زمان روشني
تاريك شد بازم
شاهدان خاموش
سحر آمد !


ارسال توسط وحید محمدیان

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود